این عجیب نیست که من حتی هر لحظه از خواب که بیدار میشم اشکام براش میریزه .... خدایا خیلی خیلی شکر گزارتم بچمو همسرمو زندگیم و آرامشم رو تو بهم بخشیدی ... من از تلاش برای ادامه ی مسیر دست برنمیدارم فقط التماست میکنم دلمو آروم کن ... من هنوز دلم آروم نیست ، پسرک هنوز یادم نرفته ، من مقصر بودم بخدا داره باودم میشه که من مقصر بودم ، خدایا آرومم کن ... وقتی مادر همسر هم هنوز براش گریه میکنه من بیشتر عذاب میکشم وقتی بهم میگه دخترک خیلی مواظب نی نی باشیا کلی التماس خدارو کردم تا آسوده بارداریت طی بشه و راحت به پسرم اولاد بده حالا ک داده مراقبش باش و .... وقتی اینارو میگه و من جز چندجمله ی اول دیگه چیزی نمیشنوم ، فقط و فقط به این فکر میکنم که خدایا نوه ی اوناهم بود و من از دستش دادم ، اوناهم ازش سهمی داشتن و مراقبش نبودم ، اوناهم منتظرش بودن و من ... خاک عالم بر سرمن ... خدایا به بزرگیت قسمت میدم این بار غم رو از شونه های من بردار ... من گناهکار ضعیف تر ازین حرفام خودت میدونی چی ازت میخوام ...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
تاريخ: شنبه
14 مرداد
1402 ساعت: 16:08